و انگشتانی که بنوازد نغمه هایی را
که روح آزرده ات بداند
دلم به اندازه دریا نیست
رنگ آسمان ندارد شاید
اما به اندازه پهنای آسمان آبی دیار غریبی که تا وطن کشیده شده
برای دوستی مهربان تنگ است ....
بهشت و جهنم همین جاست... این حرف رو یک دوست امشب برام نوشته بود
بوچیل عزیز ، دوستی که شاید سفیر خداست برای دلم، دلی که امشب خیلی گرفته
و اینبار از تکرار و اونم تکرار اتفاقاتی که هر کدومشون یه پیامه اما من همون خفته ای
هستم که هرچی صدام بزنن بیدار نمیشم یعنی خیاله بیدار شدن ندارم ترجیحا خودمو
به خواب زدم تا نابود بشم....،
نفسم سنگین تر از سیلی جملاتی که شنیدم ، قلبم خسته است اما هنوزم عشقه که
خون رو به رگهام پمپاژ میکنه ، نمیدونم شاید به قولی مقصر منم که سراغ قدمهای عشق
را از راهی میگیرم که خواب عبور را هرگز به خود ندیده ....
خواستم بگم که دقیقا موافقم ، هم بهشت رو همین جا تجربه کردم هم جهنم رو
رایحه بهشت اون حس قشنگ عشقه که ته دلم همیشه صادقانه باقیست و جهنم......
از خدا میخوام منو از جهنمی که خودم واسه خودم ساختم نجات بده
خدایا پناهم بده جز تو فریادرسی ندارم .
در عجبم از مردمانی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند
و بر امام حسین می گریند که آزادانه زیست
دکتر شریعتی
هر چه در این دنیا اتفاق می افتد یا ما را بیدار یا به خواب فرو می برد،
ما هستیم که انتخاب می کنیم خوابمان ببرد یا بیدار شویم.....
پما چودرون
بیشتر نیست.. و ارزو میکنم کاش این همه حساس نبودم و ادمای اطرافم رو با لیاقت قلب خودم
دوست نداشتم تا ضربه بخورم بلکه با لیاقت ،شخصیت ، احساسات و عواطف سطحی
خودشون دوستشون داشتم تا راحت تر زندگی کنم.
این جمله دکتر شریعتی توی ذهنم نقش می بنده :
خدايا انديشه و احساس مرا به حدي پايين مياور كه زرنگي هاي حقير و پستي هاي نكبت بار و پليد شبه آدم هاي اندك را متوجه شوم ، چه دوست مي دارم بزرگواري گول خور باشم تا همچون اينان كوچكواري گول زن..!

شهادت حضرت زهرا بر تمام عاشقانش تسلیت باد
من متولد فصل بهارم اونم قشنگ ترین ماه ، اردیبهشت .
از دور زندگیم بهاری بهاریه اما شاید واسه همه عجیب اینه که دل من یک فصل داره
و عاشق یک فصله و اونم همیشه پاییز.
نه پاییز سرد و خشن ، بلکه پاییز پر از حرف و راز، پر از درد و سکوت ،پر از زخم و صبر ،
پر از مقاومت در برابر تند باد حوادث اطراف ....
( واسه همینه که اسم وبلاگ پونه پاییزه) ، این روزا هم بد جوری موندم ، و اگه دستم
به اپ کردن نمیره واسه اینه که جز درد چیزی برا نوشتم ندارم و جز عشق چیزی برا گفتن .
اینارو واسه این میگم که عده ای از دوستان وبلاگ نویس ناراحت میشن و اعتراض میکنن
که تو همیشه باید غمگین بنویسی..؟!! خواستم به این دسته بگم وقتی داغونم و درموندم
نمیتونم شاد بنویسم ،نمیتونم دروغ بگم و به به چهچه کنم و مجبورم فقط ننویسم..
بماند که این دسته منو از گریزگاه تنهاییهام هم فراری دادن....
البته نه اینکه شادی از زندگیم رخت بر بسته باشه نه، هنوزم به لطف خدا امیدوارم
و به عشقم پای بند و این برترین شادیهاست.
شاید بین درستی و نادرستی بعضی چیزا ، بین انتخاب بعضی از راهها ،بین تشخیص راست و دروغ
موندم و به قول خودمون توی تعارضم اما
ممنون از همتون که تنهام نمیذازین و از دوست خوبم نسیم جنوب که با انتظارش از من ، تکونم داد..
«اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست،
نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.
ای پناه ابدی، تو می توانی جانشین همه بی پناهی ها شوی.»
دکتر شریعتی
توی خلوت پر از همهمه, که صدایی به صدات نمیرسه
اگه میتونی منو دعا بکن, من که دستم به خدا نمیرسه
آسمونا ارزونی پرنده ها, جای آسمونا یه قفس بده
همه ی دار و ندارمو بگیر, هر چی بودمو دوباره پس بده
بازم هیچ راهی به مقصد نرسید, من هزار و یک شبه معطلم
تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم
چرا دنیا با تمام وسعتش مرهمی برای زخم من نداشت؟
پای هر چی که دویدم آخرش حسرت داشتنشو تو دلم گذاشت
سر رو شونه های سنگ روزگار قد این فاصله هق هق میکنم
دارم از ثانیه ها سیر میشم, دارم از دوری تو دق میکنم
پشت خنده های مصنوعی من, دل به این بغض گلوشکن بده
روزگار سردمو ورق بزن دست مهربونتو به من بده
گم شدم توی شبی که خودمم, شبی که حتی یه فانوس نداره
منو با خودت ببر به روشنی, آخه هیشکی مثل تو منو دوس نداره
لک زده دلم واسه یه همزبون, شیشه ی دل همه سنگ شده
میدونی دلیل گریه هام چیه؟ آی خدا دلم واست تنگ شده
انچنان دلتنگ.....
که توان نوشتنم نیست!
دیشب زیر بارون حسابی گریه کردم ، نه اینکه ازت بی خبر باشم ،نه اینکه نداشته باشمت
دیشب بدجوری هواتو کرده بودم ، با اینکه با منی و در من ، اما بعضی وقتا فقط شنیدن
صدات مرهم دلم نیست ، دلم دستای مهربونت رو میخواد تا اروم بگیره .
دیشب قطره های بارون این شهامت رو به من دادند که خودم رو رها کنم و متفاوت تر از همیشه بگریم..
پر بودم از تو ، از دلتنگی هات ، از سوالهای متفاوت و اینده مبهمم.........
مهربانم
یادته زنگ زدی و گفتی عجیب دلم هواتو کرده ...؟
اون درست لحظه ای بود که کلی زیر بارون توی خیالاتم باهات حرف زده بودم و
تو بر عکس همیشه.. صبورانه به حرفام گوش داده بودی ، به تله پاتی اعتقاد دارم
شاید برای همین بود که دلتنگم شدی.
گل من
مدتهاست نمیدونم دارم چه کار میکنم اونقدر غرق خودمم که حتی دستم نمیره
اینجارو اپ کنم یا شایدم ترجیح میدم یه گوشه بشینم و فقط برای دلم بنویسم
اما هر کجا که درونم رو خالی کنم تو تارو پود نوشته هامی.
هرچی که میگذره من بیشتر از قبل عاشقت میشم
و هر چی بیشتر دست و پا میزنم که بگریزم اسیرتر ............!
اما همه دار و ندارم من از دوریت خسته شدم ، میخوام همیشه پیشت باشم
چرا نمی گی من تا کجا باید بسوزم؟
چرا دیگه حرفی از ..................................... .......چرا؟
کوله بار ارزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هر کی دادی از سادگی دادی
زندگیتو پای دلدادگی دادی
هر جا که دیدی چراغی پر فروغه
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغه
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون من و هی دل گریون
کوله بار ارزوهاتو کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
عاشق و خسته و غمگین و پریشون
دل بی کس دلک بی سر و سامون
تو رو با هول و ولع تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق و نداشتن
تک و تنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده
سلامی بهاری از دلی که این روزا گرفته تر از غروبای دلگیر پاییزه
به همه دوستانم
به همه کسانی که دلم براشون تنگ شده
به همه دوستان وبلاگ نویسی که مثل همیشه با لطفشون تنهام نذاشتن
به همه کسانی که با درد اشنا هستند
به کسانی که مثل من همه راهها رو می شناسند اما در برابر عشق جز تسلیم راهی انتخاب نکردند..... دست و پا نمیزنند و از کمندش نمی گریزند !!
برای همتون شادی و خوشبختی ارزو میکنم اما ایا همیشه خوشبختی در به دست اوردن و داشتنه یا گاهی در نداشتن ها.....!!
میدونم بعد از یک غیبت ۲۰ روزه باید با انرژی بیشتری بنویسم اما مگر نه این که اینجا تنها جاییه که باید راحت باشم و دلتنگیهامو فریاد بزنم ؟
این روزا خیلی تو خودمم اگه با نگاه طنز به قضیه نگاه کنیم شاید سهم من از بهار و تمام خصوصیاتش ، از تازگی ، از طراوت ، از شروع تازه ، فقط اینه که هوای دلم ابریست.... ابری و بارانی
دیگه از سبک سنگین کردن مسائل خسته شدم اما نتونستم بفهمم زجری که ادم از دوری و نداشتن عشقش میکشه بهتره یازجری که از بودن و .........
بگذریم
این شعر رو خیلی دوست دارم و تقدیم میکنم به همه کسانی که مثل من خو کرده درد بی درمانند.
هنوزم تو برای من همون عشق نفس گیری
اگر چه یک نفس دیگر سراغم را نمی گیری
تو با من نیستی اما جدا هم نیستی از من
نه می مانی کنار من, نه در قلبم تو میمیری
منم خو کرده ی دردی که درمانش نمی بینم
یقین در سرنوشت من تو دست سرد تقدیری
تویی آن موج سرگردان, منم آن ساحل تنها
که میکوبی به قلب من ز خشمت هر زمان تیری
گریزم نیست از عشقت که هم دوری و هم نزدیک
دل من قاب تنهایی تو در این قاب تصویری
باز کن پنجره ها را ؛ که نسيم
روز ميلاد اقاقی ها را
جشن می گيرد
و بهار
روی هر شاخه ؛ کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همه ی چلچله ها برگشتند
و طراوت را فرياد زدند
کوچه يکپارچه اواز شده ست
و درخت گيلاس
هديه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.
باز کن پنجره را ؛ ای دوست
هيچ يادت هست
که زمين را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هيچ يادت هست؟
توی تاريکی شب های بلند
سيلی سرما با تاک چه کرد؟
با سرو سينه گل های سپيد
نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين
و محبت را در روح نسيم
که در اين کوچه تنگ
با همين دست تهی
روز ميلاد اقاقی ها را
جشن می گيرد!
خاک جان يافته است
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را باور کن.

فرا رسیدن بهار و اغاز سال ۱۳۸۷ را به همه شما تبریک گفته و برایتان بهترینها را ارزومندم
تنها برگي روي شاخه ش مونده بود ميون برگا
يه شبي درخت به برگ گفت:کاش بموني در کنارم
آخه من ميون برگا فقط تنها تو رو دارم
وقتي برگ درختو مي ديد داره از غصه ميميره
با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره
با دلي خُرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم
اي خدا کاري بکن که تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوتِ شبونه از دلش با خدا مي گفت
غافل از اين که يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت:آخه اين حرفا کدومه؟
با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه کوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا که باد رفت پيش بارون بارونم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه ديگه از درخت و بيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که بارون آرزو مي کرد که مي مرد
برگ نيفتاد و نيفتاد آخه اين خواست خدا بود
هر کي زندگيشو باخته دلش از خدا جدا بود ...
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم
"سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیسی زیبا نخواهد شد...
از زخم تیشه خسته مشو که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست..."
دوستی زیباترین هدیه از جانب خداوند به ما انسانها و مقدس ترین پیوند عاطفیه .
دوستان روش خدا برای محافظت از ما هستند.

خواستم واسه هفته اول اسفند یه مطلب تازه بذارم ذهنم پرشد از مطالب مختلف ، عشق ،وابستگی، دلبستگی، شعر یا روانشناسی که مدتهاست چیزی نگفتم..!؟
اما همه چی رو یک اس ام اس عوض کرد : بدون تو............
مهربانم بدون تو میشه زنده بود و زندگی کرد؟
یه لحظه چشام رو میبندم و نبودنت رو تصور میکنم ..........
فقط یک روز از زندگی رو مجسم میکنم که نیستی
قبل هر چیزی منتظر کی باشم ؟
منتظر کی باشم تا صبح بیدار شه و بهم زنگ بزنه و با صدای مهربونش روزم رو شروع کنه ؟
کی منو مارالم صدا کنه؟؟؟
انتظار بزرگترین بخش زندگی من در این ارتباطه ، به اتتظار کشیدنتم دلخوشم
انتظار تلفنها وصدای قشنگت ، شوخی ها و خنده ها حتی دعواهات .. ، انتظار تموم شدن ساعات کاریت برای شنیدن ۱دقیقه صدات...و انتظار دیدنت..
نه همین شروع روز کافیه برای تصور نمیتونم ادامه بدم که به شب نمیرسم
ترجیح میدم دیگه چشام باز نشه و بدون حضورت دنیارو نبینم
نه نمیخوام نبودنت رو ببینم
نمیتونم که نبودنت رو ببینم
بهار من تا کجا از تو بگم ؟ از تو که بی نهایت منی
فکر میکنی بدون تو میشه زنده بود و زندگی کرد؟
بدون تو خورشید طلوع نمیکنه و همیشه بارونه تا با اشک چشام یکی بشه و سهم من از بی کسی نا معلوم بمونه..
نه! قدرت ندارم به نبودنت فکر کنم باید از بودنت بگم ، از تو که لحظه هام با وجودت قشنگه و زندگیم با بودنت خوشبختی مطلق
از تو که نمیدونم چه طور منو عاشق و اسیر خودت کردی!!!! از تو که برایم بی نهایتی
با تو من خوشبخت ترين انسانم ....؟
Happy Valentine's Day
![]()
خاك عاشقی می داند
گریه می كند
رنج می كشد و صبر می كند
سر به آستان مرگ می گذارد
بر شانه هایش گریه می كند
اما نمی میرد.. ..
خاك عاشقی صبور است،
بر برگ های پاییز بوسه می زند
تقدیر جهان را عوض می كند،
جوانه ها را بیدار، و درخت ها را خواب می كند
اما خود، هرگز نمی خوابد....
خاك عاشقی صبور است، كه سال ها و سال ها
برای آسمان صبر می كند،
و من همانم كه از خاك آمده ام......................
چون خاك عاشقم و چون خاك روزی صبوری را هم خواهم آموخت...............
